|
گفتگو
|
|
شنبه, 19 تیر 1389 ساعت 19:17 |
|

یکی از پیچیده ترین و خطرناک ترین توطئه هایی که پس از انقلاب برای ضربه زدن به آن طراحی شده بود کودتای معروف به «کودتای نوژه» است. گرچه نیروهای امنیتی کشور سرنخ هایی از این کودتا کشف کرده بودند ولی آنچه موجب کشف و خنثی سازی قطعی این توطئه شد، اطلاع یافتن حضرت آیت الله خامنه ای از این ماجرا به وسیله یکی از دست اندرکاران متنبه شده همان کودتا بود. آیت الله ری شهری (حاکم شرع وقت دادگاه های انقلاب ارتش) در کتاب خاطرات خود، ضمن تشریح مفصل ابعاد این کودتا، نوشته است: «در ایام ریاست جمهوری معظم له [آیت الله خامنه ای]، اینجانب از ایشان خواستم که برای ثبت در تاریخ، ماجرای کشف کودتای نوژه را به وسیله خلبانی که به ایشان مراجعه کرده، ضمن مصاحبه ای تعریف کنند و ایشان نیز پذیرفتند. بعد از مدتی نوار مصاحبه معظم له در اختیار این جانب قرار گرفت.» وی سپس بخشی از همان مصاحبه رهبر معظم انقلاب را هم نقل نموده است که با هم ادامه ماجرا را از زبان حضرت آیت الله خامنه ای می خوانیم: «ماجرای اطلاع من از کودتایی که در پایگاه شهید نوژه قرار بود اتفاق بیفتد، به این شکل بود که شبی حدود اذان صبح، دیدم درب منزل ما را می زنند، به شدت هم می زدند، من از خواب بیدار شدم، رفتم دیدم آقای مقدم است، می گوید که یک ارتشی آمده و می گوید با شما یک کار واجب دارد. گفتم: کجا است؟ گفتند: در اتاق نشسته. داخل اتاق پاسدارها شدم، دیدم شخصی دم در تکیه داده به دیوار، کسل و آشفته و خسته و سرش را فرو برده بود. گفتم: شما با من کار دارید؟ بلند شد و گفت: بله. گفتم: چه کار دارید؟ گفت: کار واجبی دارم، و فقط به خودتان می گویم. من حساس شدم. گفتم: من نمازم را بخوانم، می آیم. پس از نماز او را به داخل حیاط آوردم، گوشه حیاط نشستیم. گفت: کودتایی قرار است انجام شود. گفتم: قضیه چیست و تو از کجا می دانی؟ او شروع کرد به شرح دادن. گفتم: شما چطور شد آمدی سراغ من؟ او ماجرای خود را تعریف کرد که جالب بود ... آثار بی خوابیِ شب، خیابان گردی، خستگی، افسردگی شدید و سراسیمگی در او پیدا بود. حرفش را مرتب و منظم نمی زد و من مجبور بودم مکرر از او سؤال کنم. خلاصه آنچه گفت این بود که در پایگاه همدان اجتماعی تشکیل شده و تصمیم بر یک کودتایی گرفته شده، پول هایی به افراد زیادی داده اند، به خود من [خلبان] هم پول دادند. عده ای از تهران جمع می شوند می روند همدان و شب در همدان این کار [تصرف پایگاه هوایی شهید نوژه] انجام می گیرد. بعد می آیند تهران، جماران و چند جا را بمباران می کنند. پرسیدم کی قرار است این کودتا قرار بگیرد؟ گفت: امشب. و شاید گفت: فردا شب -دقیقاً یادم نیست. من دیدم مسئله خیلی جدی است و بایستی آن را پی گیری کنیم. با اینکه احتمال می دادم او حال عادی نداشته باشد یا سیاستی باشد که بخواهند ما را سرگرم کنند، اما اصل قضیه این قدر مهم بود که با وجود این احتمالات، دنبال آن باشیم. گفتم: شما بنشین تا من ترتیب کار را بدهم. ضمناً آقای هاشمی، شب منزل ما بود ... به آقای هاشمی گفتم: چنین قضیه ای است ... بعد تلفن کردم به محسن رضایی که آن موقع مسئول اطلاعات سپاه بود. گفتم: فوری بیا اینجا و یک نفر دیگر. [ظاهراً فرد دوم مهندس رضوی، مسئول اطلاعات کمیته اطلاعات در اداره دوم ارتش بوده است.] آن جوان را خواستیم آمد. یکی دو ساعت با هم صحبت کردند و اطلاعاتش را یادداشت کردند. مقطّع، مقطّع می گفت، اما مجموعاً اطلاعات خوبی به دست آمد. محل تجمع آنها [کودتاچیان، برای شروع عملیات] پارک لاله بود، اما او اسم پارک لاله را ظاهراً نمی دانست، جایش را می دانست. ... پس از اخذ اطلاعات، خلبان می خواست به منزلش باز گردد، اما می ترسید که اولاً ما منزل او را شناسایی کنیم و بعداً مشکلی برایش پیش بیاید. ثانیاً کودتاچیان او را ببینند که با شخصی می رود که احتمالاً پاسدار است، به او ظنین شوند و او را بکشند. می گفت: خودم می روم. من گفتم: نه، تو را با ماشین می فرستم، اما با پاسدارها حاضر نبود برود. یکی از پاسدارهاکه ریشش را می تراشید، گفت: این خوب است، مرا ببرد ... او را به طرف خیابان آذربایجان برد، یک جایی می گوید من را پیاده کن. معلوم بوده که خانه اش آنجا نیست، در یک مینی بوس سوار می شود و می رود. ... سپاه آن روز خوب جنبید ... ما دیگر دل دل می زدیم. عصری آمدیم شورای انقلاب، می دیدم دل آنجا آرام نمی گیرد. از امام دلم خواست کمک بگیرم. به آقای هاشمی گفتم: بیا برویم خدمت امام. گفتیم با امام کار واجبی داریم ... [رفتیم خدمت امام] گفتیم چنین قضیه ای در شرف انجام است و شما امشب در جماران نمانید. امام با دقت گوش دادند، ولی با کمال خونسردی گفتند که نه. ما بنا کردیم اصرار کردن، بلکه التماس کردن [که] خواهش می کنیم از اینجا بروید، خطرناک است و چنین خواهد شد. ایشان مصرّ و قرص گفتند: نه. وقتی دیدند که ما خیلی اصرار می کنیم، گفتند: شما از من نگران نباشید، من امشب برایم چیزی پیش نخواهد آمد. من این حرف در گوشم صدا کرد که امام به طور قاطع گفتند که من طوریم نمی شود. به من گفتند: شما بروید، مواظب اوضاع باشید. از آنجا به من تلفن بزنید. اگر حادثه ای پیش آمد من خودم فردا با مردم صحبت خواهم کرد از رادیو و تلویزیون. ... من آمدم بیرون و از دفتر امام به سپاه تلفن زدم و گفتم حفاظت بیت امام را افزایش دهند که دادند. خودم آمدم خانه، اما آن شب احتیاطاً به اتاقم نرفتم و در اتاق پاسدارها خوابیدم و یک کلاشینکف را کنارم گذاشتم که اگر حادثه ای شد بتوانم از آن استفاده کنم، چون سپاه گفته بود که بنا هست بروند خانه مسئولین و به آنها حمله کنند ... صبح از خواب بلند شدیم، دیدیم هیچ حادثه ای پیش نیامده، برادران را خواستیم، دیدیم دیشب همه کارها به موقع انجام گرفته.» (به نقل از: خاطره ها، نوشته آیت الله ری شهری، جلد اول، چاپ مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات ۱۴۳ تا ۱۴۵)
|